لغتنامه
عرض ١٥١-١٨٠ من أصل ٣٤٣٬٣١٦ مُدخل.
| # | مدخل | معنی |
|---|---|---|
|
| ||
| ١٥١ | ریزباف | (نف مرکب) که ریز ببافد. که با تارهای باریک و فاصلهٔ بسیار کم ببافد. (از یادداشت مؤلف). || (ن مف مرکب) پارچه یا فرش ریزبافته شده. ریزبافت. رجوع به ریزبافت شود. |
| ١٥٢ | راهبین | (نف مرکب) که راه بیند.
|| رهشناس و مجرب که راه بازشناسد:
بپرسید از زال زر موبدی
ازین تیزهش راهبین بخردی.فردوسی.
گرمرد راهبین شده ای عیب کس مکن
از زاغ، چشم بین و ز طاووس پر نگر.
سعدی. |
| ١٥٣ | رام گیر | (نف مرکب) که رام گیرد. که رام کند. که ایل کند. که بزیر فرمان آرد. که مطیع کند. || دررونده. فرارکننده. دورشونده. (از اشتنگاس). || گریختن. (آنندراج). چنین است بمعنی مصدری! گریز و ... |
| ١٥٤ | راستباز | (نف مرکب) که راست بازد. که در بازی غدر و تزویر و دورویی نکند. که جر نزند. که در قمار دغلی نکند. پاکباز. که دغا و دغل نکند در قمار. مقابل دغل باز: هو تقی الظرف؛ یعنی امین راست باز ... |
| ١٥٥ | دیناربار | (نف مرکب) که دینار از آن فرو بارد. به مجاز نثارکنندهٔ دینار: چه ابر با کف دیناربار تو و چه گرد چه بحر با دل پهناور تو و چه شمر.فرخی. اندر جهان سرای ندانیم کاندر آن آثار نیست از کف ... |
| ١٥٦ | دیرگیر | (نف مرکب) که دیر مؤاخذه کند. اغماض کننده :
در خطا دیرگیر و زودگذار
در عطا سخت مهر و سست مهار.سنایی.
در وی آهسته رو که تیزهش است
دیرگیر است لیک زودکش است.
نظامی (هفت پیکر ص ۳۵۸). |
| ١٥۷ | دیرخیز | (نف مرکب) که دیر از خواب برخیزد. مقابل زودخیز: اشیاخ اثاولة؛ پیران دیرخیز سست رو. (منتهی الارب). که دیر از جای خود بلند شود: دید هر کز خواب غفلت دیرخیزی کرد زود تیغ خون آلود بر بالین چو تیغ ... |
| ١٥٨ | دیباپوش | (نف مرکب) که دیبا پوشد. آنکه دیبا بر تن کند: سرایهاش همه پر ز سرو دیباپوش وثاقهاش همه پر ز شیر دندان خای.فرخی. دشت دیباپوش گردد ز اعتدال روزگار ز آن همی بر عدل ایزد وعدهٔ دیبا ... |
| ١٥٩ | دادگیر | (نف مرکب) که داد مظلوم از ظالم
ستاند. دادستان. منتقم :
جهان دادخواه است و شه دادگیر
ز داور نباشد جهان را گزیر.نظامی. |
| ١٦٠ | چوبباز | (نف مرکب) که چوب بازد. که با چوب بازی کند. || (اِ) جوزق. معرب گوزه، غلاف پنبه که هنوز پنبه از آن برنیاورده باشند و بفارسی گوزغه گویند. (ناظم الاطباء). |
| ١٦١ | کوهباش | (نف مرکب) که جای در کوه دارد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): قوعلة؛ عقاب کوه باش. (منتهی الارب، یادداشت ایضاً). |
| ١٦٢ | دیرتاز | (نف مرکب) که تاخت ممتد و طولانی دارد. که تاخت و تاز او دراز کشد:
بده پند و خاموش یکچند روزی
یله کن بدین کرهٔ دیر تازش.ناصرخسرو. |
| ١٦٣ | پیلگیر | (نف مرکب) که پیل گیرد. فیل گیر.
پیل گیرنده. مظفر بر فیل. که با پیل برآید و
بفرمان آردش :
بکشتند فرجام کارش به تیر
یکی آهنی کوه بد پیل گیر.فردوسی. |
| ١٦٤ | پیشمیر | (نف مرکب) که پیش میرد. که قبل
از دیگری درگذرد و فوت کند:
بسوزد دل مادر پیش میر
که باشد جوان مرده و او مانده
پیر.نظامی. || پیش مرگ : به هر کس مده بهر چون ... |
| ١٦٥ | پیشگیر | (نف مرکب) که پیش گیرد. که مانع آید. که پیش گیری کند. که جلوگیر آید. || (اِ مرکب) پیش بند. پیش دامن. || لنگ. فوطه. منشفه. لنگ که از کمر تا پایین بندند از ... |
| ١٦٦ | پیشخیز | (نف مرکب) که پیش خیزد. که از قبل خیزد. || (اِ مرکب) خدمتکار. چالاک. (غیاث). خادم و شاگرد و آنکه پیش از دیگران برخیزد: منم که جوش فغان بر لب خموش من است خروش ... |
| ١٦۷ | پولادسای | (نف مرکب) که پولاد را ساید.
بسیار سخت و محکم :
روارو زنان تیر پولادسای
در اندام شیران پولادخای.نظامی.
چو شه دید کز سنگ پولادسای
خراشیده میشد سم چارپای.نظامی. |
| ١٦٨ | پولادپوش | (نف مرکب) که پولاد پوشد. || که زره و جوشن یا برگستوان آهنین دارد: تو گفتی که دریا بجوش آمده ست برو موج پولادپوش آمده ست.فردوسی. ز پولادپوشان لشکرشکن تن کوه لرزنده بر خویشتن.فردوسی. آهنین رمحش چو آید ... |
| ١٦٩ | پولدار | (نف مرکب) که پول دارد. غنی. توانگر. ثروتمند. |
| ١۷٠ | بیگاهخیز | (نف مرکب) که بیگاه برخیزد. که
بامداد زود برخیزد. که در دل شب از خواب
برآید:
بشب زنده داران بیگاه خیز
بخاکی غریبان خونابه ریز.نظامی. |
| ١۷١ | بیکارپوی | (نف مرکب) که بیکار راه رود.
که بی شغل بسر برد. که به کار تن درندهد:
نه دوروی باید نه پیکارجوی
نه بی دوست از دل نه بی کارپوی.
(گرشاسبنامه). |
| ١۷٢ | نیکبین | (نف مرکب) که به نیکی های دیگران نظر کند و بدی ها را نادیده گیرد. مقابل عیب بین : نیک دل باش تا نیک بین باشی. (قابوسنامه). جز این علتش نیست کآن خودپسند حسد دیدهٔ نیک بینش بکند.سعدی. یقین بشنو از ... |
| ١۷٣ | گوشآزار | (نف مرکب) که به گوش آزار رساند. آزارندهٔ گوش. |
| ١۷٤ | مویپیرای | (نف مرکب) که به پیرایش موی بپردازد. که موهای اضافی گیسو یا ریش بسترد و بپیراید. دلاک. سلمانی. موی استر. (از یادداشت مؤلف). مزین. (دهار). آرایشگر. پیرایشگر. و رجوع به موی استر شود. |
| ١۷٥ | بامپوش | (نف مرکب) که بام را پوشد. || (اِ مرکب) پوشش بام که سقف را پوشاند. سقف. (آنندراج). |
| ١۷٦ | بادخیز | (نف مرکب) که باد در آنجا بسیار وزد. بسیارباد. مهب ریاح: منجیل و نواحی آن بادخیز است. || (اِ مرکب) محل وزش باد. - ببادخیز بودن؛ ببادی از جای رفتن : بازار ... |
| ١۷۷ | پیلباز | (نف مرکب) که با پیل بازی کند. که با فیل لعب کند. || که فیل را به بازی درآورد. || که فیل بازد. بازندهٔ پیل. |
| ١۷٨ | پیشپا | (نف مرکب) که از قبل پاید و پاس دارد. که از پیش پاید. پیش پاینده. |
| ١۷٩ | پیشتاب | (نف مرکب) که از پیش تابد. |
| ١٨٠ | روباهباز | (نف مرکب) کنایه است از محیل و
مکار. (آنندراج). حیله گر. نیرنگ باز.
افسونگر. روبه باز:
کی ز آه و اشک مظلومان دلش آید به رحم
گرگ بالان دیده باشد ظالم و روباه باز.
مخلص کاشی (از آنندراج). و رجوع به ... |
