عرض ٩١-١٢٠ من أصل ٣٤٣٬٣١٦ مُدخل.
#مدخلمعنی
 
٩١جام‌دار(نف مرکب) مرکب از: جام (پیاله) و دار (دارنده). یعنی ساقی. پیاله دهنده. || (اِ) کنایه از شرابخوار. (آنندراج): به جامی که یک مست را شاد کرد بدان جامداران چه بیداد کرد.نظامی.
رجوع به نشوء اللغة ص ...
٩٢موتاب(نف مرکب) مرکب از مو +تاب (مخفف تابنده). موتابنده. موی تابنده. که موی سر خویش یا دیگری را بتابد. گیسوتاب. (از یادداشت مؤلف). || که تافتن موی بز پیشه دارد رسن یا رشته را. که موی ...
٩٣پولادخای(نف مرکب) مرد یا اسب قوی و پرزور. آهن خای. صاحب انجمن آرا گوید: کنایه از اسب پرزور باشد و آن را آهن رگ و آهنین رگ نیز گویند. (انجمن آرای ناصری). و آهن خای یعنی لجام خای، چه وقتی اسب ...
٩٤فامدار(نف مرکب) مدیون. (یادداشت بخط مؤلف): فامداران تو باشند همه شهر درست نیست گیتی تهی از فام ده و فامگذار. سوزنی.
٩٥وام‌دار(نف مرکب) مدیون. (منتهی الارب). غریم. (منتهی الارب) (دهار). غارم. (دهار). مدان. مدین. (منتهی الارب). کسی که دارای دین و قرض باشد. (ناظم الاطباء). قرض مند. بدهکار. مقروض. قرض دار: هزار بوسه فزون است بر لب تو مرا تو وامداری برخیز ...
٩٦آرام‌سوز(نف مرکب) مخل و بهم زنندهٔ آسایش : بگریه دایه را گفتا چه روز است تو گوئی آتشی آرام سوز است. (ویس و رامین).
٩۷گیادار(نف مرکب) مخفف گیاه دار. آنجای که گیا دارد. دارای گیاه. || مرغزار. علفزار. باغ و بوستان : غ بدو در گیادار وی گونه گون غ گل و میوه از صدهزاران فزون.اسدی.غ گل و نیشکر بی کران انگبین غ گیادار ...
٩٨گوشکو(نف مرکب) مخفف گوشت کوب. کوبندهٔ گوشت. || (اِ مرکب) در تداول عامه آلتی چوبین و گاه فلزین که کوفتن دیگ افزار آبگوشت را بکار است. رجوع به گوشت کوب شود.
٩٩کام‌گیر(نف مرکب) مخفف کام گیرنده. رجوع به کام گیرنده و گیرندهٔ کام شود.
١٠٠راهجوی(نف مرکب) مخفف راه جوینده. جویندهٔ راه. (ناظم الاطباء). راه جوینده. (یادداشت مؤلف). راه جو. خواهان راه. خواهان یافتن و سپردن راه. خواهان تسلط بر راه. شتابنده. تندرو راه شناس : چو سیصد پرستار با ماهروی برفتند شادان دل و راهجوی.فردوسی. از ایوان ...
١٠١راستگیر(نف مرکب) مخفف راست گیرنده. معتقد براستی : هم در حق حارث بن سوید آمد که چون بمکه رفت و از مدینه بگریخت پشیمان شد بر آن، کس فرستاد بقوم خود گفت بپرسید از رسول علیه السلام که تا خود مرا ...
١٠٢دینارچین(نف مرکب) مخفف دینارچیننده. کسی که دینار جمع کند و از روی زمین بچیند: بدو گشت دینارچین دست سائل وز آن شرم شد روی دینار پرچین.خاقانی.
١٠٣دادآر(نف مرکب) مخفف دادآور. دادآورنده. دادآرنده. رجوع به دادآور شود.
١٠٤بازبار(نف مرکب) مخفف بازبارنده. دوباره بارنده: سحابة مذکیه؛ ابر بازبار. بارنده. (منتهی الارب). || بازبام. بازبان. قوشچی و کسی که باز نگاه میدارد. (ناظم الاطباء) (شعوری ج ۱ ورق ۱۶۱).
١٠٥نیک‌باز(نف مرکب) مجود. (السامی). نیک کار. (آنندراج). نیکوکار. آنکه اعمال خیر از وی صادر شود. (ناظم الاطباء).
١٠٦چیزدار(نف مرکب) متمول. غنی. مالدار. توانگر. (یادداشت مؤلف). ثروتمند. ملی. دارا.
١٠۷پارسی‌گو(نف مرکب) متکلم فارسی. که بزبان فارسی سخن گوید: ترکان پارسی گو بخشندگان عمرند ساقی بده بشارت رندان پارسا را.حافظ.
١٠٨گازدار(نف مرکب) مایعی که دارای گاز باشد: آب گازدار. دوغ گازدار. رجوع به گاز شود.
١٠٩ماه‌گیر(نف مرکب) ماه گیرنده. گیرندهٔ ماه. که ماه را بتواند گرفت. که ماه را گرفتار و اسیر تواند کرد: گر او را کمندی بود ماه گیر مرا هم کمندی بود شاه گیر.نظامی.
١١٠نازا(نف مرکب) مادهٔ هر حیوان که زاینده نباشد. (آنندراج) (غیاث اللغات). عقیم. که نزاید. که هیچ نزاید. سترون. قسری. عاقر. ستاغ. نازاینده.
١١١شوپا(نف مرکب) مؤلف در چند یادداشت این کلمه را اصطلاح قاطرچی ها و چارواداران دانسته است با قید علامت تردید. و ممکن است صورتی از شب پا باشد یعنی نگهبان و محافظ ستور به شب هنگام.
١١٢لیس‌باز(نف مرکب) لیس بازی کننده. که با لیس بازی کند.
١١٣لیچارگو(نف مرکب) لیچارگوی. که سخنان بیهوده و یاوه و بی معنی گوید. هرزه گو.
١١٤جیب‌دار(نف مرکب) لقبی و شغلی و منصبی در زمان قاجاریه که خرج های غیردولتی شاه بدست او بود. وظیفه ای در دربار ناصرالدین شاه. آنکه انعامات شاه به او حوالت شود. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
١١٥باریک‌دان(نف مرکب) لطیف اندیش. نکته سنج. (ربنجنی: لطیف).
١١٦لاف‌پاش(نف مرکب) لاف پیما: کو لاف پاش هست نزدیک فاضلان شعرم بروی دعوی برهان روزگار. (؟) انوری (از آنندراج).
١١۷شاه‌گیر(نف مرکب) گیرنده و اسیرکنندهٔ پادشاه. (ناظم الاطباء): گر او را کمندی بود ماه گیر مرا هم کمندی بود شاه گیر.نظامی.
|| (ن مف مرکب) که شاه او را گرفته باشد.
١١٨کاموس‌گیر(نف مرکب) گیرندهٔ کاموس کشانی پادشاه سنجاب : کمندافکن آن گرد کاموس گیر که گاهی کمند افکند گاه تیر.فردوسی.
و رجوع به ولف و کاموس در همین لغت نامه شود.
١١٩دامانگیر(نف مرکب) گیرندهٔ دامان. گیرندهٔ دامن. دامنگیر. || ملتمس. متقاضی. دامنگیر. گیرندهٔ دامن. || به اقامت وادارنده: خاک آنجا دامانگیر است؛ حالتی و رخوتی پدید آورد که حرکت را دشوار سازد. عزم رحیل بدل به اقامت ...
١٢٠چیزو گیر(نف مرکب) گیرندهٔ چیزو. || گستاخ. تندمزاج. (ناظم الاطباء).