عرض ٦١-٩٠ من أصل ٣٤٣٬٣١٦ مُدخل.
#مدخلمعنی
 
٦١میناکار(نف مرکب) میناساز. (ناظم الاطباء). استادی که کار مینائی کرده باشد. (آنندراج). آنکه میناکاری کند. کسی که میناهای ملون را آب کرده بر ظرف طلا یا نقره کار کند و بدل رنگهای جواهر نماید. (انجمن آرا). رجوع به میناساز ...
٦٢میراث‌گیر(نف مرکب) میراث گیرنده. میراث ستان. ارث بر. وارث : میراث گیر کم خرد آید به جستجوی بس گفتگوی بر سر باغ و دکان شود. سعدی.
٦٣میراث‌دار(نف مرکب) میراث دارنده. ارث بر. میراث خوار. وارث : شنیدم ز میراث دار محمد سخنهای چون انگبین محمد.ناصرخسرو.
و رجوع به میراث خوار شود.
٦٤میخ‌کوب(نف مرکب) میخ کوبنده. که میخ را بر جایی بکوبد. آن که میخ را به جایی بزند. || (اِ مرکب) آنچه بدان میخ کوبند. چکش. (یادداشت مؤلف). || تخماقی که میخهای چادر ...
٦٥میخ‌ساز(نف مرکب) میخ سازنده. که میخ را بسازد. که میخ درست کند. که ساختن میخ پیشه دارد. (از یادداشت مؤلف). || سازندهٔ قالب سکه.
٦٦موشو(نف مرکب) موشوینده. موشوی. موشور. رجوع به موشور شود.
٦۷موشوی(نف مرکب) موشو. شویندهٔ مو. موشور.
٦٨تاریخ‌دار(نف مرکب) مورخ. (آنندراج). دارندهٔ تاریخ. نگارندهٔ تاریخ. تاریخ نویس. کسی که تاریخ نویسد.
٦٩مودار(نف مرکب) مودارنده. که دارای موی باشد. که موی دارد. (یادداشت مؤلف). || چیزی که موی زاید داشته باشد و بدان سبب معیوب گردد. دیدهٔ مودار. (آنندراج): به رنگ دیدهٔ مودار احوالش بود درهم رقیب امروز معلوم ...
۷٠میهمان‌دار(نف مرکب) مهمان دار: مردمانی اند [ مردمان گرگان ] درشت صورت و جنگی و پاک جامه و بامروت و میهمان دار. (حدود العالم).
و رجوع به مهمان دار شود.
۷١بیماری‌زا(نف مرکب) ممرض. (فرهنگستان ایران). مولد امراض. مرض آور. مرض انگیز. تولیدکنندهٔ مرض.
۷٢ناودار(نف مرکب) ملاح. ناوبان. ناوخدا. کشتیبان. رجوع به ناو به معنی کشتی شود.
۷٣پاکباز(نف مرکب) مقامری که هرچه دارد بازد. آنکه هرچه دارد بازد: ور همی چون عشق خواهی عقل خود را پاکباز نصفئی پرکن بدان پیر دوالک باز ده.سنائی.
|| آنکه در بازی دَغل نکند. مراقب حریف : نقش فلک ...
۷٤راست‌بین(نف مرکب) مقابل کژبین. مقابل کج بین. مقابل احول و دوبین و کاژولوچ : مر مرا آن ده که بستانی همان گاه چونی کور و گاهی راست بین. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ۳۲۷).
|| که بدرستی بنگرد. ...
۷٥ناکامیاب(نف مرکب) مقابل کامیاب. ناکام. ناکامروا. نابرخوردار. نامتمتع. بی نصیب. محروم. ناموفق. به کام نارسیده.
۷٦دیر میر(نف مرکب) مقابل زودمیر. گران جان. سخت جان. جان سخت. آنکه به سختی میرد. آنکه زود نمیرد. (یادداشت مؤلف).
۷۷دیرسوز(نف مرکب) مقابل زودسوز. که زود به آتش تباه نشود. آنکه آتش آن مدتی مدید ماند: هیزم طاغ دیرسوز است. چوب بیددیر سوز است. چوب سنجد دیرسوز است. (یادداشت مؤلف).
۷٨زودسوز(نف مرکب) مقابل دیرسوز در چوب و هیمه: چوب کاج زودسوز است. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
۷٩نادوستدار(نف مرکب) مقابل دوستدار. رجوع به دوستدار شود.
٨٠نادار(نف مرکب) مفلس. محتاج. (آنندراج). مفلس. مقروض. پریشانحال. گدا. بی نوا. تهیدست. فقیر. مسکین. آن که دارای مال و دولت نباشد. (ناظم الاطباء). فقیر. بی نوا. (فرهنگ نظام). ارزانی. ندار. مقابل دارا. || زمین دار و کشاورز فقیر ...
٨١زورگوی(نف مرکب) مفتری و دروغگوی. (آنندراج). افتراکننده و بهتان نهنده و دروغگوی. (ناظم الاطباء).
٨٢تازباز(نف مرکب) مغلم و غلام باره را گویند. (برهان) (آنندراج). تازباره. بچه باز و غلام باره. (فرهنگ نظام): شاعرکی تازباز و یافه درایم.سوزنی. بگرفتمش مهار و شدم بر فراز او چونانکه تازباز شود بر فراز تاز. روحی ولوالجی (از فرهنگ نظام). رجوع به تازباره ...
٨٣سالدار(نف مرکب) معمر و سالدیده و پیر. (ناظم الاطباء). معمّر. پیر. (استینگاس). سالمند. مسن. رجوع به سال شود.
٨٤رای‌ساز(نف مرکب) مصلحت بین. مستشار. مصلحت اندیش. باتدبیر: ندید او همی مردم رای ساز رسیدش به تدبیرسازان نیاز. فردوسی.
٨٥آرامجوی(نف مرکب) مصلح. صلاح اندیش. صلح طلب. آشتی خواه : یکی پهلوان داشتی نامجوی خردمند و بیدار و آرامجوی.فردوسی.
٨٦واگیردار(نف مرکب) مسری. ساری. مرضی که از بیمار به اطرافیان سرایت کند. مرضی بودار. رجوع به واگیر داشتن شود.
٨۷راست‌ساز(نف مرکب) مستقیم کننده. راست کننده. از کجی برآرنده. استقامت دهنده. || (اِ مرکب) نوعی از فنون سازندگی و صفتی از صفات سازهای ذوالاوتار است. (آنندراج) (برهان). یکی از صفات سازهای ذوالاوتار و هم آهنگ. (ناظم ...
٨٨بیماردار(نف مرکب) مریض دار. که او را بیمار و رنجور باشد. || آنکه متعهد خدمت بیمار باشد. (آنندراج). پرستار و مواظب شخص بیمار. (ناظم الاطباء). پرستار. پرستان. بیماروان. بیماربان. (یادداشت مؤلف): هرکجا باشد دلی می چیند از ...
٨٩سیاهی‌ساز(نف مرکب) مرکب ساز. (ناظم الاطباء).
٩٠گیسودار(نف مرکب) مرکب از: گیسو+ دار (دارنده). (حاشیهٔ برهان چ معین). دارندهٔ گیسو. گیسو و گیس دار. ذوذؤابه. آنکه مویهای سر وی دراز باشد. (از ناظم الاطباء). || کنایه از سید باشد. (برهان). به مناسبت آنکه علویان در ...