لغتنامه
عرض ٣١-٦٠ من أصل ٣٤٣٬٣١٦ مُدخل.
| # | مدخل | معنی |
|---|---|---|
|
| ||
| ٣١ | نیکینیوش | (نف مرکب) نیکی شنو:
بدان را نمانم که دارند هوش
همه ساله باشیم نیکی نیوش.فردوسی. |
| ٣٢ | نیکوگوی | (نف مرکب) نیکوگوینده.
نیک گو. (فرهنگ فارسی معین). که در حق
دیگران نکو گوید. که از دیگران به خوبی نام
برد. مقابل بدگوی : اگر خواهی که مردمان
ترا نیکوگوی باشند نیکوگوی مردمان باش.
(از قابوس نامه). ... |
| ٣٣ | کامبین | (نف مرکب) نیکبخت و سعادتمند و دولتمند و توانگر. (ناظم الاطباء). کامیاب و بامراد. (آنندراج). صاحب عزت و جاه و نایل. (شعوری ج ۲ ص ۲۵۱ ورق ب). || خوشدل و خرسند و بهره مند در هر عزم و ... |
| ٣٤ | نیکجو | (نف مرکب) نیک خواه :
دو پرخاشجوی و یکی نیک جوی گرفتند پرسش نه بر آرزوی.فردوسی. |
| ٣٥ | سالبین | (نف مرکب) نوعی فال بین. (یادداشت بخط مؤلف). |
| ٣٦ | یاقوتنوش | (نف مرکب) نوشندهٔ می لعل.
آشامندهٔ شراب سرخ. (ناظم الاطباء).
|| یاقوت نوشیده. پر شراب سرخ :
دگر ره یکی جام یاقوت نوش بدان نوش لب داد و گفتا خموش.نظامی. |
| ٣۷ | نورزای | (نف مرکب) نورزاینده. نورافشان.
پرنور. روشن :
ای نورزای چشمه دیدی که چند دیدم
در چاه شر شروان ظلمات ظلم بیمر.
خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۱۸۷). |
| ٣٨ | نورزا | (نف مرکب) نورزای. رجوع به نورزای شود. |
| ٣٩ | نورتاب | (نف مرکب) نورتابنده. نورافشان.
تابناک. منبع نور و روشنی :
خاک درِ تو که نورتاب است
سیبی به دو کرده آفتاب است.خاقانی. |
| ٤٠ | نورپاش | (نف مرکب) نورپاشنده. نورافکن.
نورافشان. پرتوافکن :
چگونه شوم بر دری نورپاش
که باشد بر او این همه دورباش.نظامی.
او ز چهره بر سر من نورپاش
من ز شادی زیر پایش اشکبار.
اشرفی (از آنندراج). || ستارهٔ نورافشان. ... |
| ٤١ | باقیدار | (نف مرکب) نگهدارندهٔ باقی. نگهدارندهٔ ماندهٔ چیزی. || که بر عهدهٔ او از حساب چیزی بود. که تسویهٔ حساب نکرده باشد. که در آنچه بر عهده دارد مقداری بدهکار باشد. که از حاصل عملی مالی بر ذمه ... |
| ٤٢ | جاهدار | (نف مرکب) نگاهدارندهٔ مقام هر کس. (ناظم الاطباء). |
| ٤٣ | پاسدار | (نف مرکب) نگاهبان. مراقب. نگهبان. حارس. پاسبان. عاس : بزد تیغ بر گردن پاسدار سرآمد بر او گردش روزگار.فردوسی. چو برگشت رستم بر شهریار از ایران سپه گیو بد پاسدار.فردوسی. مرا بر همه گنجهای زمین نگهبان کن ای شاه با داد و دین ... |
| ٤٤ | بازگیر | (نف مرکب) نعت فاعلی از: باز +گیر. رجوع به بازگرفتن شود. || بازبان. (ناظم الاطباء). صیاد باز. (فرهنگ شعوری ج ۱ ص ۱۶۰). گیرندهٔ باز. || باج گیر. (ناظم الاطباء) (فرهنگ شعوری ج ۱ ص ۱۶۱): ... |
| ٤٥ | شادیبار | (نف مرکب) نعت از شادی
باریدن. شادی آور. مسرت انگیز:
به باغ رفتم تا خود چه حال پیش آید
که باد راحت پاش است و ابر شادی بار.
عمادی (از سندبادنامه، ص ۱۳۶). |
| ٤٦ | ناسوز | (نف مرکب) نسوز. که نسوزد. که به آتش متأثر نشود. قائم النار: خاک ناسوز. پنبهٔ ناسوز. (یادداشت مؤلف). رجوع به نسوز شود. |
| ٤۷ | تاسباز | (نف مرکب) نردباز. (ناظم الاطباء). رجوع به تاس و طاس شود. || جادوگر و افسونگر. (ناظم الاطباء). بازیگری که با تاس (کاسه) نمایش میدهد. (از فرهنگ نظام). رجوع به تاس بین و طاس باز و طاس بازی شود. |
| ٤٨ | نیکدان | (نف مرکب) نحریر. (السامی) (ملخص اللغات) (یادداشت مؤلف). حاذق. استاد. علامه. دانا. (یادداشت مؤلف). بسیاردان : دلارام گفت ای شه نیک دان نه هر زن دودل باشد و ده زبان.اسدی. یکی نیک دان بخردی کز جهان زبون افتد اندر کف ابلهان.اسدی. بد بد ... |
| ٤٩ | قابکوب | (نف مرکب) نجار که قاب سقفها سازد و کوبد. |
| ٥٠ | نانجو | (نف مرکب) نانجوی. رجوع به نانجوی شود. |
| ٥١ | نانبیار | (نف مرکب) نان آور. نان آورنده. نان پیدا کن. آنکه معاش خانواده را تأمین کند. |
| ٥٢ | نامجو | (نف مرکب) نامجوی. رجوع به
نامجوی شود:
به تفرش دهی هست با نام او
نظامی از آنجا شده نامجو.نظامی. || شخص دلیر. (فرهنگ نظام). نامجوی. || جاه طلب. جویا و طالب مقام و منصب. ... |
| ٥٣ | نالنال | (نف مرکب) نالنده. با آه و زاری. نالان نالان : مهتر و کهتر همه با او به خشم عالم و جاهل همه ز او نال نال.ناصرخسرو. از دهر جفاپیشه زی که نالم گویم ز که کرده ست نال نالم.ناصرخسرو. گر باغ ... |
| ٥٤ | ناگیرا | (نف مرکب) ناگیرنده. مقابل گیرا.
|| ناتوان از گرفتن. که نتواند گرفت : و
یک دست ایشان مفلوج شده بود و ناگیرا شده
و تا زمان وفات همچنان بوده. (مزارات
کرمان ص ۱۳۶). |
| ٥٥ | ناکامران | (نف مرکب) ناکام. ناکامیاب. آنکه کامرانی نکرده است. آنکه کامران و شادکام نیست. مقابل کامران. رجوع به کامران شود. |
| ٥٦ | نیکآموز | (نف مرکب) ناصح. واعظ.
(آنندراج). خیرخواه. که دیگران را به نیکی و
خیر دلالت کند:
هر که را گوشی بود موقوف پیغام بلا
کی تواند گوش کردن پند نیک آموز خویش.
جلال عضد (از آنندراج). |
| ٥۷ | باریکجوی | (نف مرکب) نازک اندیش. لطیف اندیش. ظریف جوی. |
| ٥٨ | ناراستگوی | (نف مرکب) ناراستگو. |
| ٥٩ | باردار | (نف مرکب) میوه دار. (دِمزن). باثمر. درخت میوه دار. (آنندراج). مثمر. مثمره. باروَر. رجوع به شعوری ج ۱ ورق ۱۶۱ شود: و ایشان [یأجوج و مأجوج ] هر وقتی از آن کوهها بیرون آیند و مسلمانان را رنجه نمایند و فساد بسیار ... |
| ٦٠ | میناساز | (نف مرکب) میناسازنده. آنکه نقره و طلا را مینا میکند. (ناظم الاطباء). آنکه میناکاری میکند. (فرهنگ فارسی معین). میناکار. رجوع به میناکار شود. |
