عرض ٢٧١-٣٠٠ من أصل ٣٤٣٬٣١٦ مُدخل.
#مدخلمعنی
 
٢۷١گاوران(نف مرکب) شبان که گاوان به صحرا برد. چوپان گاو.
٢۷٢شاه‌جوی(نف مرکب) شاه جو. جویندهٔ شاه : همه کنده موی و همه خسته روی همه شاه گوی و همه شاه جوی.فردوسی. بگشتند از آن جایگه شاه جوی بریگ و بیابان نهادند روی.فردوسی. یکایک بخسرو نهادند روی سپاه و سپهبد همه شاه ...
٢۷٣بارخیز(نف مرکب) شاخه هائی از گیاهان که ممکن است بر روی آنها میوه ای پیدا شود.
٢۷٤پی‌سوز(نف مرکب) سوزندهٔ پی (پیه). || (اِ مرکب) پیه سوز. چراغی که در آن چربی (پیه) و فتیله بکار برند. قسمی چراغ. جنسی از شمع که در آن پیه سوزند: عدوی تو پیوسته دلسوز باد چو ...
٢۷٥هاروت‌سوز(نف مرکب) سوزندهٔ هاروت : بابل من گنجهٔ هاروت سوز زهرهٔ من خاطر انجم فروز. نظامی (مخزن الاسرار).
٢۷٦صوفی‌سوز(نف مرکب) سوزانندهٔ صوفی. از پا درافکنندهٔ صوفی. مست و بیخود کنندهٔ صوفی : شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد برد لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم. حافظ.
٢۷۷سودجو(نف مرکب) سودطلب. نفع جو. فایده خواه.
٢۷٨گاوباز(نف مرکب) سواری که با نیزه با گاو جنگ میکند. || کولی قره چی.
٢۷٩آسان‌گیر(نف مرکب) سهل انگار. مداهن.
٢٨٠کافورپوش(نف مرکب) سفیدپوش : همایون یکی پیر با فر و هوش کلاه و سرش هر دو کافورپوش.نظامی.
٢٨١رازدار(نف مرکب) سرنگاهدار. (ناظم الاطباء). دارندهٔ راز کسی. حافظ سر. محرم راز. (آنندراج). پوشندهٔ سر. دارندهٔ سر: ابوبکر نیز همه شب خواب نداشت و با خود همی اندیشید که این بت پرستی که ما بدان اندریم و پدران ما ...
٢٨٢خوب‌گوی(نف مرکب) سخن خوب گوینده. شیرین زبان. خوش مقال. خوش سخن. خوبگو: سپهبد چنین داد پاسخ بدوی که ای شاه نیک اختر خوبگوی.فردوسی. چنین گفت خودکامه بیژن بدوی که من ای فرستادهٔ خوبگوی.فردوسی. فرستاده یی را بنزدیک اوی سرافراز و بادانش ...
٢٨٣باریک‌گیر(نف مرکب) سخت گیر. کسی که در کارها بسیار خرده گیرد: مرد [ بوالحسن عراقی دبیر ] سخت بدخو بود و باریک گیر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۴۹). و چنان گفتند که زنان او را دارو دادند که زن ...
٢٨٤راه‌یوز(نف مرکب) سخت جویندهٔ راه. (یادداشت مؤلف). راهجوی. رهجوی. رهیوز. (یادداشت مؤلف).
٢٨٥تیزجوش(نف مرکب) سخت جوشنده و شتابان. سخت دونده و ناآرام : نشستند بر تازی تیزجوش همه خاره خفتان و پولادپوش.نظامی. رجوع به تیز و دیگر ترکیبهای آن شود.
٢٨٦چوبسای(نف مرکب) سایندهٔ چوب. که چوب ساید. || (اِ مرکب) سوهان. (مهذب الاسماء). سفن. مسفن. (ملخص اللغات حسن خطیب). (در اصطلاح نجاران) سوهانی خشن که درشت تر از سوهان های دیگرست و بدان ...
٢٨۷رودساز(نف مرکب) سازندهٔ رود یعنی نوازندهٔ رود. (آنندراج) (انجمن آرا). سازنده. (جهانگیری) (برهان قاطع). مطرب. (برهان قاطع). رودنواز. رودسرای : بفرمود تا پیش او تاختند بر رودسازانش بنشاختند.فردوسی. پری کی بود رودساز و غزلخوان کمندافکن و اسب تاز و کمان ور.فرخی. می ...
٢٨٨راه‌ساز(نف مرکب) سازندهٔ راه. بناکنندهٔ راه. که بکار کشیدن راه پردازد. که عمل او ساختن جاده و راه است. و رجوع به راهسازی شود.
٢٨٩دامساز(نف مرکب) سازندهٔ دام. صانع دام. سازندهٔ آلت گرفتار ساختن حیوان یا آلت شکار کردن او. || مجازاً حیله گر. اسباب چین. پاپوش دوز. فریبنده. مزوّر. گربز. گرفتارکننده. بمکر برآینده : برآراست گرسیوز دامساز سری پر ز کینه دلی ...
٢٩٠تارساز(نف مرکب) سازندهٔ تار.
٢٩١جادوئی‌ساز(نف مرکب) ساحر. جادوگر. کسی که جادو کند: نپوشد بر تو آن افسانه را راز که در راهی زنی شد جادوئی ساز.نظامی.
٢٩٢ژاژخا(نف مرکب) ژاژخای. بیهوده گوی. بیهده گوی. ول گوی. هرزه درای. هرزه گوی. هرزه سرای. هرزه لای. لک درای. خام درای. کسی که سخن بی معنی و بی فایده گوید. یافه گو. یاوه سرای. یاوه گو. || مِهْذار. هَذر. پرگوی. ...
٢٩٣عودساز(نف مرکب) زنندهٔ عود. به صدا درآورندهٔ عود. رجوع به عود شود: نشستند خوبان بربطنواز یکی عودسوز و یکی عودساز.فردوسی.
٢٩٤شیاردار(نف مرکب) زمینی که شیار دارد و یا هرچه دارای شیار باشد.
٢٩٥خاکسای(نف مرکب) زمین سای. کسی که زمین را می ساید.
٢٩٦تیمارسوز(نف مرکب) زدایندهٔ غم و اندوه. سوزانندهٔ تیمار و غم : مغنی بدان ساز تیمارسوز نشاط مرا یکزمان برفروز.نظامی.
٢٩۷شوخ‌گیر(نف مرکب) زدایندهٔ شوخ. پاک کننده و دورسازندهٔ آلودگی و ناپاکی. || فرومایه و دون. (ناظم الاطباء). || (اِ مرکب) ابزاری آهنین و دراز که نوک آن مانند چنگک [ است ] و بدان معدن را ...
٢٩٨نیک‌گوی(نف مرکب) زبان آور. فصیح. (ناظم الاطباء). || آنکه دربارهٔ دیگران سخن نیکو گوید. (فرهنگ فارسی معین).
٢٩٩یاقوت‌زای(نف مرکب) زایندهٔ یاقوت. آن که یاقوت زاید: مرکبی دریاکش و طیاره و آتش فشان دایه ای دُرپرور و دوشیزه ای یاقوت زای. منوچهری.
٣٠٠چائی‌کار(نف مرکب) زارع چای. || (اِخ) لقب شاهزاده کاشف السلطنه که به زمان سلطنت مظفرالدین شاه بذر چای و کشت آن را از چین به ایران آورد و در لاهیجان بار اول کشت چای کرد و در ...