لغتنامه
عرض ١-٣٠ من أصل ٣٤٣٬٣١٦ مُدخل.
| # | مدخل | معنی |
|---|---|---|
|
| ||
| ١ | بابک خرمدین | یا خرمی [ بَ کِ خُ ر رَ ] (اِخ) ابن الندیم در الفهرست آرد: واقدبن عمرو تمیمی که تاریخ بابک کرده است گوید: پدر بابک روغنگری از مردم مدائن بود وقتی جلای وطن کرده به ثغر آذربایجان شد و در روستای ... |
| ٢ | زانما | مرکب از ز (مخفف از) +آن +ما از جانب ما. (ناظم الاطباء). |
| ٣ | بو | مخفف بود و باشد و بوم و باشم. (برهان)
(انجمن آرا) (آنندراج):
دلی دارم که درمانش نمی بو
نصیحت میکرم سودش نمی بو
ببادش میدهم نش می برد باد
بر آذر می نهم دودش نمی بو.باباطاهر. امید و آرزو. (انجمن آرا) (ناظم الاطباء). ... |
| ٤ | تامشاورت | گوید: [ ] (اِ) ابوالعباس النباتی نامی است بربری که در بجایه ، از اعمال افریقیه مستعمل است و به گیاهی اطلاق کنند که آن را «موو» (مئوم) نامند. این گیاه را عده ای از داروشناسان «اشبیلیه» بنام «بسبسه» نامیده اند. ... |
| ٥ | آکیش | کیش. گویند آهنج بود یعنی باز
کردن و هنج نیز گویند (کذا). (فرهنگ اسدی،
خطی):
توشهٔ خویش زود از او بربای
پیش کآیدْت مرگ پای آکیش.
رودکی (از فرهنگ اسدی، خطی). چنگ در چیزی زده. درازکرده. (برهان). و رجوع به آگیشیدن شود. |
| ٦ | چونا | کلمهٔ فعل به طور استفهام؛ یعنی حال شما چگونه است؟ (ناظم الاطباء). |
| ۷ | غال | قال. - به غال گذاشتن کسی را؛ با فریب او را ضامن دین خود کردن. - غال گذاشتن کسی را؛ کنایه از فریفتن او را. و رجوع به ترکیب غال گذاشتن در ردیف خود شود. |
| ٨ | گات | غات. رجوع به غات شود. |
| ٩ | لوهارنی | رجوع به ماللهند بیرونی ص ۱۶۲ شود. |
| ١٠ | غایسین | رجوع به گایسین شود. |
| ١١ | لوه | دوکووری [ لُ وِ رِ ] (اِخ) ژان باتیست. رمان نویس فرانسوی و کنوانسیونی از دستهٔ ژیرندن ها، مولد پاریس (۱۷۶۰-۱۷۹۷ م.). |
| ١٢ | شگاکم | دهستان از [ شَ کُ ] (اِخ) دهی است حومهٔ بخش مرکزی شهرستان لاهیجان. سکنهٔ آن ۱۵۱ تن. آب آن از نهر کیاجو و سفیدرود. محصول عمدهٔ آنجا برنج و ابریشم است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۲). |
| ١٣ | ثور | در مجمل التواریخ (ص ۲۵) او فرزند جمشید از پریچهره دختر زابلشاه دانسته شده است ولیکن در گرشاسب نامه این نام بصورت تور آمده است. |
| ١٤ | کاراق | در بعضی نسخ لغت فرس اسدی
آمده : کاراق میان تهی بود و ظاهراً
مصحف «کاواق» همریشه و معنی کاواک
باشد. (اسدی، لغت فرس چ اقبال
ص ۲۴۹). |
| ١٥ | ه | خراسان بازگردید. وفات میرزا بابر در چاشتگاه روز سه شنبهٔ بیست و پنجم ربیع الآخر سنهٔ ستین و ثمانمائه در مشهد مقدسهٔ رضویه علی راقدها تحف الصلوة والتحیة روی نمود و از بدایت جهانبانی او تا آخر ایام زندگانی دو سال بود. در امر ... |
| ١٦ | بار | بدین صورت شکلی از بئآر است در سمعانی. رجوع به بئآر شود. |
| ١۷ | لوئی | اول (اِخ) لوئی اول. لو دبونر پسر شارلمانی و هیلدگارد، مولد شاسنوی (لو اِ-گارن) در ۷۷۸ م. امپراطور مشرق و پادشاه فرانسه از ۸۱۴ تا ۸۴۰ م. |
| ١٨ | لوئی فیلیپ | اول (اِخ) فرزند فیلیپ اِگالیته و لوئیز دُبورُبن، مولد پاریس به سال ۱۷۷۳، پادشاه فرانسه از سال ۱۸۳۰ تا ۱۸۴۸ م. وفات به سال ۱۸۵۰ در انگلستان. |
| ١٩ | لوس | اول (اِخ) سن. پاپ مسیحی از سال ۲۵۳ تا سال ۲۵۴ م. |
| ٢٠ | لوئی | اول (اِخ) پادشاه باویر از سال ۱۸۲۵ تا سال ۱۸۴۸ م. |
| ٢١ | آییز | آییژ. (اِ) رجوع به آبید شود. |
| ٢٢ | یوزتاز | (نف مرکب) یوزتاخت. یوزتک.
یوزجست. یوزدو. که چون یوز تند بتازد.
کنایه از تیزپا و تنددو:
گورساق و شیرزهره، یوزتاز و غرم تک
پیل گام و کرگ سینه، رنگ تاز و گرگ پوی.
منوچهری. |
| ٢٣ | یوزدار | (نف مرکب) یوزبان. (ناظم الاطباء).
یوزبان. فهاد. (یادداشت مؤلف):
وز آن پس برفتند سیصد سوار پس بازداران همه یوزدار.فردوسی. و رجوع به یوزبان شود. |
| ٢٤ | کوهکان | (نف مرکب) یعنی کوهکن و کان به معنی کنده نیز آمده و به فتح کاف مرادف کن، لیکن از ضرورت شعر است. (آنندراج). کوهکن. کهکان. (فرهنگ فارسی معین): ز آرزوی کف راد تو ز کان گهر گهر برآمد بی کوه ... |
| ٢٥ | یادگیر | (نف مرکب) یادگیرنده. تعلیم گیرنده. آموزنده، مجازاً بااستعداد و باهوش و صاحب شعور و پرحافظه : جوانان بادانش و یادگیر سزد گر بگیرد کسی جای پیر.فردوسی. بدو گفت دانا شود مرد پیر که آموزشی باشد و یادگیر.فردوسی. منم پاک فرزند شاه اردشیر سرایندهٔ دانش ... |
| ٢٦ | جایدار | (نف مرکب) وسیع. جادار. فراخ. |
| ٢۷ | بازبین | (نف مرکب) وارسی کننده. بجای کنترلر اختیار شده و آن کسی است که کالا و جنسهای تجارتی را رسیدگی کرده برابری آنها را با بارنامه تصدیق مینماید. کسی که در راه آهنها و تماشاخانه ها بلیطهای فروخته شده را بازرسی ... |
| ٢٨ | آزجو | (نف مرکب) هوی ََجو.
آرزوجوی :
نکوهیده باشد جفاپیشه مرد
بگرد در آزجویان مگرد.فردوسی. |
| ٢٩ | پوچگو | (نف مرکب) هرزه گو:
حدیث پوچ گویان بی تأمّل بر زبان آید
کف بی مغز هرگز در دل دریا نمیماند.
صائب. |
| ٣٠ | نیمخیز | (نف مرکب) نیم راست. درست راست نشده. (ناظم الاطباء). حالت بین نشسته و خاسته. که به عزم برخاستن از جایش حرکتی کرده است و کاملاً برنخاسته است. || سبزه ای که تکانی به خاک داده است ... |
